نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 10 شهريور 1390برچسب:, توسط |

من کوه شده ام و دیگر به هیچکس نمی رسم ... تو آدم باش ! پا از قدم مردم این شهر گرفتند رأی و نفس و حق همه با قهر گرفتند بردند از این خاک مصیبت زده نعمت این خاک کهن، بوم سراسر غم و محنت از هیبت تاریخی اش آوار بجا ماند یک باغ پر از آفت و بیمار بجا ماند از طایفه آرش و سهراب و سیاوش صد مادر غمگین و عزادار بجا ماند از مملکت فلسفه و شعر و شریعت جهل و غضب و نفرت و انکار بجا ماند دادیم شعار وطنی و نشنیدند آواز هر آزاده که بر دار بجا ماند از خاکم و هم خاک من از جان و تنم نیست انگار که این قوم غضب هموطنم نیست افسوس تبر خانه ای جز بیشه ندارد از جنس درخت است ولی ریشه ندارد

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 10 شهريور 1390برچسب:, توسط |

با اين بليط سمت قطار سريع شب مي خواهم از خودم بروم من كليشه است دارم به قصد مركز ديوار مي دوم صد قرص خواب و خلسه و مردن كليشه است راننده ي قطار برو سمت آب ها اين ريل ها براي رسيدن كليشه است من را بكُش رفيق اگر عاشق مني شليك بر شقيقه ي دشمن كليشه است من عاشقم براي همين مي روم به مرگ گيرم كه دوست دارمت اصلا كليشه است دارد دوباره عقربه هي گير مي دهد ديرت شده ، نباش كه بودن كليشه است ! در حنجره هاي ما صدا را بفشار صوت و سخن و حرف و هجا را بفشار تاريكي از اين قشنگ تر مي خواهي؟ اي مرگ بيا گلوي ما را بفشار __________________

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 10 شهريور 1390برچسب:, توسط |

              بنویسیم از مرگ که مرگ آغز زیباییست یا پایان زیبایی ؟

   بنویسیم از مرگ و نترسیم از

                                   مرگ که مرگ

در همین نزدیکیست پشت

              دیوار رهایی پشت آن لحظه زیبا پشت آن خداحافظی کوچک ما

 زنده مانده و می کشد انتظار تا بگیریم دستش را آرام آرام

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 10 شهريور 1390برچسب:, توسط |

چرا از مرگ می ترسید؟ چرا زین خواب آرام شیرین روی گردانید؟ چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید؟ میپندارید بوم نا امیدی باز ، به بام خاطر من می کند پرواز ، میپندارید جام جانم از اندوه لبریز است. مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی آرد؟ مگر افیون افسون کار نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد؟ مگر این می پرستی ها و مستی ها برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست؟ مگر دنبال آرامش نمی گردید؟ چرا از مرگ می ترسید؟ کجا آرامشی از مرگ خوش تر کس تواند دید؟ می و افیون فریبی تیزبال و تند پروازند اگر درمان اندوهند ، خماری جانگزا دارند. نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید خوش آن مستی که هوشیاری نمی بیند ! چرا از مرگ می ترسید؟ چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید؟ بهشت جاودان آنجاست. جهان آنجا و جان آنجاست گران خواب ابد ، در بستر گلبوی مرگ مهربان ، آنجاست ! سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی ست. همه ذرات هستی ، محو در رویای بی رنگ فراموشی ست. نه فریادی ، نه آهنگی ، نه آوایی ، نه دیروزی ، نه امروزی ، نه فردایی ، زمان در خواب بی فرجام ، خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند ! سر از بالین اندوه گران خویش بردارید در این دوران که از آزادگی نام و نشانی نیست در این دوران که هرجا " هر که را زر در ترازو ، زور در بازوست " جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند درین غوغا فرو مانند و غوغاها بر انگیزند. سر از بالین اندوه گران خویش بردارید همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آرید چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید؟ چرا زین خواب آرام شیرین روی گردانید؟ چرا از مرگ می ترسید؟

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 10 شهريور 1390برچسب:, توسط |

نمی دانم مرگ به سراغ من آید چه خواهد شد ؟ نمی دانم... می خواهم بدانم بع از من داستان چگونه خواهد شد آن سوار می آید؟ خاک من به چه آغشته خواهد شد ؟ خوب بودم یا بد ... چه می گویند... خوب می دانم که کرمها روی من شهر بازی می سازند قطار ها از اندامم در حرکتند ... نمی دانم آن دو نفر می آیند بپرسند ؟ کاش چایی هم بیاورند و چند سیگار نمی دانم از فلسفه چیزی میدانند یا سئوال های تکراری می پرسند ؟ من هم سئوال هایی بسیار دارم چرا آمدم ؟ چرا رفتم ؟ جوابم دهید .. سئوالهایتان را از برم پاسخ آنها را میدانید از غیب ... بیهوده مپرسید جوابم دهید ... نمی دانم چه خواهد شد ؟ جواب می دهند یا فقط می پرسند ؟ می خواهم با آنها بازی کنم واژه ها را جمع کرده ام نمی دانم کافیست یا که کم است ؟ لحظه به لحظه مرگ مرا در آغوششش گرفت اما کسی نیامد... نه سواری نه آن دو نفر هر شب میمیرم صبح زنده می شوم صبحانه می خورم باز میمیرم نهار می خورم با مرگ قدم می زنم تا شام معنای مرگ چیست ؟ اگر در خاک رفتن است فقط من عادتی دیرینه دارم لحظه به لحظه در خاک بوده ام نمی دانم چه خواهد شد ؟ مرگ : م:رمردن ر:رها شدن گ: ...... نمی دانم...... چه خواهد شد ؟؟؟

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 10 شهريور 1390برچسب:, توسط |

دلش روشن از نور ایمان بود هرآنکس که حامی قرآن بود چو قرآن نباشد تن ما مباد بدین بوم و برزن ، یک تن مباد مشو ای جوان آنی از آن جدا هدایت بجو از کلام خدا


نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 10 شهريور 1390برچسب:, توسط |

...بشنو از چادر كه در توصيف زن تار و پودش با تو مي گويد سخن تاروپودم را شرافت تافته تاشرافت را به عصمت بافته در كلاس حفظ تقوا وشرف دختران درند وچادر چون صدف بهترين سرمايه زن چادر است زانكه زن را زينت زن چادر است حفظ چادر درسراي اقتدار دختران را هست تاج افتخار خفظ چادر خفظ دين ومذهب است شيوه زهرا ودرس زينب است حفظ چادر سد فحشا ميكند روسفيدي نزد زهرا ميكند حفظ چادر چاره ساز كارهاست حافظ گل از هجوم خارهاست حفظ چادر زخمها را مرهم است دست رد بر سينه نامحرم است.

 

...روزی به رهی دخترکی بود خفن چون کبک ِ خرامان قدمی روی چمن صد جور مکمل به رخش مالیده از عزت ِ نفس ، سر به سما ساییده یک مانتو به تن داشت چه گویم از آن از چهار طرف کوته و تنگ و چسبان بر روی سرش روسری ای بود ، عجب طولش به گمانم نرسد نیم وجب ! شلوارک برمودایی هم بر پا داشت آنجا که نباید بشود ، پیدا داشت آهسته به او گفتمش ای یار عزیز ای دختر ِ خوب و پاک و محجوب و تمیز این چیست به تن کرده ای و نیست لباس آراستگی یه چیز و مد چیز ِ جداس با عشوه بگفت پاسخم اوبا این حرف "اصلاح نموده ام ز الگو ، مصرف.

 

...خواهرم انسانيت اينگونه نيست شخصيت هم زيباييه در گونه نيست خواهرم اين بد حجابي خاري است شخصيت هم نيست بيماري است خواهرم اين بد حجابي ترکش است با حجاب ديده در آرامش است خواهرم اين عشوه و نازو ريا اي دريغ از عفت و يک جو حيا نازو عشوه جلوه اي حيواني است قلب مولا خون از اين ناداني است قلب مولا درد ناک گرديده است بد حجابي ريشه کن گرديده است ؟ از شهيدان يادي ايا مانده است يا که عکس و چفيه بر جا مانده است.

 

...دخترجان از غصه دلگیری چرا غافل از دنیای بی پیری چرا سرنگون با دست تقدیری چرا نزد شومینه سرازیری چرا سربسر این خلق نسل آدمند درحقیقت جمله اقوام همند لیک بی ترتیب درهم برهمند آخر این مردان همه نامحرمند هست ایمن دختران با حجاب درحضور مادران با حجاب دل ربوده دلبران با حجاب جان بقربان زنان باحجاب با حجاب از حور بهتر میشود رو سفید در روز محشر میشود شافعش زهرای اطهر میشود قسمتش از حوض کوثر میشود زن که بی عصمت شده او ضایع است صحبت نفس و هوا را تابع است از زن بیچاره شوهر مانع است خدمت خانه به زنها راجع است شوهر بیچاره جان می آورد شب بخانه میوه و نان می آورد نقد و نسیه از دکّان می آورد مرغ و ماهی شادمان می آورد هرچه علیرضا گوید می باید گوش کرد درمیان خلق باید فکر عقل و هوش کرد دختران گنجند باید گنج را روپوش کرد به وقت خستگی شربت و دوغ نوش کرد.

 

...خواهرم گو که چرا رنگ برنگ آمده ای؟ مگر از عفت و آزرم به تنگ آمده ای؟ چه بدی دیدی از آیات خداوند رحیم که تو با مذهب اسلام به جنگ آمده ای؟ این گناه علنی از تو مسلمان زشت است تو خوش از اینکه به انظار ، قشنگ آمده ای؟ عصمت و دین جوانان همه بر باد دهی ای که بی چادر و با مانتو تنگ آمده ای به کجا می روی از خیمه ی زهرا ، برگرد که به راه گنه و فتنه و ننگ آمده ای دل به دریای هوسها زده ای،غافل از این طعمه ای هستی و در کام نهنگ آمده ای تو چنان صیدی و صیاد هوس در پی توست از چه در معرکه ی تیر و خدنگ آمده ای؟ صید صیاد شود ، کبک خرامنده ی مست از چه در دام خطر مست و ملنگ آمده ای؟ چون که بودست حجابت،سپر تیر نگاه پس چرا بی سپر ای غافل منگ آمده ای؟ بود تقوای تو زین مَهلَکه ها،پای گریز از خطر چون بگریزی تو که لنگ آمده ای ؟ تو گلی هستی و گلچین هوس کرده کمین شیشه ای هستی و در معرض سنگ آمده ای برد گستاخی شهوت همه شیرینی عشق نوش بودی تو چرا زهر و شرنگ آمده ای؟ رهبرت عشق و وفا بود و کنون نفس و هواست در خطر گاه ، چه بی فکر و درنگ آمده ای جای غفلت نبود، خواهر من قدر بدان که در این دار فنا ، گوش به زنگ آمده ای.

 

...كسی كه در قفس غرب استحاله شود به پنجه هوس غربیان مچاله شود در خیابان چهره آرایش مکن از جوانان سلب آسایش مکن زلف خود از روسری بیرون مریز در مسیر چشم‌ها افسون مریز یاد کن از آتش روز معاد طره گیسو مده در دست باد خواهرم دیگر تو کودک نیستی فاش‌تر گویم عروسک نیستی خواهرم ای دختر ایران زمین یک نظر عکس شهیدان را ببین خواهر من این لباس تنگ چیست ؟ پوشش چسبان رنگارنگ چیست ؟ پوشش زهرا (س) مگر این گونه بود! خواهرم این قدر طنازی مکن با اصول شرع لجبازی مکن در امور خویش سرگردان نشو نو عروس چشم نامردان مشو پدرم گفت پدر جان زن اگر زن باشد شیر در خانه و در کوچه و برزن باشد پدرم گفت که ای دخت نکو بنیادم زلف بر باد نده تا ندهی بر بادم هدف دشمن سنگ افکن، پیشانی ماست کسب جمعیتش از زلف پریشانی ماست پدرم گفت گل از رنگ و لعابش پیداست زن مؤمنه از طرز حجابش پیداست.

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 10 شهريور 1390برچسب:, توسط |

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه : سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام …. پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 10 شهريور 1390برچسب:, توسط |

...خدایا من چیزی نمیبینم آینده پنهان است ولی آسوده ام ، چون تو را می بینم و تو همه چیز را .

 

...تا لحظه شکست به خدا ایمان داشته باش، خواهی دید که ان لحظه هرگز نخواهد رسید.

 

...اگر ذره بین نگاه قوی باشد در تمام صفحه های ورق خورده ی زندگی اثر انگشت او دیده می شود ... چه بچه گانه است که فکر می کنیم همه اش را به تنهایی (!) رنگ کرده ایم .

 

...رحمت خداوند ممکن است تاخیر داشته باشد ، اما حتمی است .

 

...شانس نام مستعار خداست آنجا که نمی خواهد امضایش پای داده هایش باشد.

 

...گاهی خدا آن قدر صدایت را دوست دارد که سکوت میکند تا تو بارها بگویی خدای من.

 

...کوله بارت را ببند... شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم! بشناسیم خدا را و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم.

 

...باران رحمت خدا همیشه می بارد، تقصیر ماست که کاسه هایمان را بر عکس گرفته ایم!

 

...چه ” بی حساب ” می بخشی و چه ” با حساب “ تسبیح ات می گویم .

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 10 شهريور 1390برچسب:, توسط |

الــهــی دلی ده که شـوق طاعـت افـزون کنـد و تـوفیق طاعـتی ده کـه ببهشـت رهنمون کند. الــهــی دلـی ده کـه در کــار تــو جــان بــازیـم و جــانـی ده کـه کــار آن جـهــان بـسـازیـم. الــهــی نفسـی ده کـه حلقـه بنـدگـی تـو گـوش کند . جـانی ده کـه زهر حکمـت تـو نـوش کند. الــهــی دانـــایــی ده کـــه در راه نـیـفـتـیـم و بـیـنـــایــی ده کـــه در چــــاه نـیـفـتـیـم. الــهــی پـایی ده کـه با آن کـوی مهـر تـو پوئیم و زبانی ده کـه با آن شکـر آلای تـو گـوئیم


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.