نوشته شده در تاريخ جمعه 11 شهريور 1390برچسب:, توسط |

مرا امید می دی تو با تمام حرفها مرا امید می دهی توئی امید آخرم ولی دگر امید هم ز دست من فراری است ولی برای قلب توست دلم رضا به صبر داد ز تو دورم چه غمگین و چه من زارم فقط نام تو را من روی لب دارم چه غم گر دیگران گویند من خوارم كه عشق تو شد روز و شب كارم دوباره باز فكرم به سوی تو پریده است دوباره باز عشقت به كنج دل خزیده است به سویت، روی خود كردم كه یارب چرا عشقم به این زودی زیاد او رمیده است سبز بودم سبزتر از سرو كنار خانه امان وای نمی دانی چه ناگه دست غم سبزی ام را از من ربود زرد گشتم ، زرد زردتر از صورت آن كودكی كز غم مرگ مادرش گشته تباه

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 شهريور 1390برچسب:, توسط |

امیدم باش َ امید آخرینم باش و نوشدارو برایم باش برای این دل ریشم تو مرحم باش تو با مهرت عزیزم باش تو عشقم باش تو تنها در كنارم باش ولیكن تا دم اخر كنارم باش كنارم باش

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 شهريور 1390برچسب:, توسط |

چگونه بی تو سر كنم چگونه شب سحر كنم بدون تو چه آسمان حرام گشته بر دلم بدون تو چه آسمان خراب گشته بر سرم بدون تو یه ماهی بدون تنگ بدون تو سكوت مرده ای خموش بدون تو ستاره ای بی فروغ بدون تو پرنده ای شكسته بال بدون تو شبم - شبی كه ندارد او سحر بدون تو غروب غم گرفته ام بدون تو یه ابر تكه پاره ام بدون تو... نمی كنم بدون تو زندگی بدون هیچ معطلی

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 شهريور 1390برچسب:, توسط |

شرم تان باد ای خداوندان قدرت بس کنید !!! بس کنید از این همه ظلم و قساوت بس کنید !!! ای نگهبانان آزادی ! نگهداران صلح ای جهان را لطفتان تا قعر دوزخ رهنمون سرب داغ است این که می بارید بر دلهای مردم سرب داغ موج خون است این که می رانید بر آن کشتی خودکامگی را موج خون گر نه کورید و نه کر گر مسلسل هایتان یک لحظه ساکت می شوند بشنوید و بنگرید بشنوید این وایِ مادرهای جان آزرده است ! کاندرین شبهای وحشت سوگواری می کنند بشنوید این بانگ فرزندهای مادر مرده است کز ستمهای شما هر گوشه زاری می کنند بنگرید این کشتزاران را که مزدورانتان روز و شب با خونِ مردم، آبیاری می کنند بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر بیدادتان را، بردباری می کنند دست ها از دستِ تان، ای سنگ، چشمان! بر خداست گر چه می دانم آنچه بیداری ندارد خواب مرگ بیگناهان است و وجدان شماست با تمام اشکهایم، باز- نومیدانه - خواهش می کنم بس کنید !!! بس کنید !!! فکر مادرهای دلواپس کنید رحم بر این غنچه های نازکِ نورس کنید بس کنید !!!

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 شهريور 1390برچسب:, توسط |

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و درهمان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: "من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید"، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او به طور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دو بار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند؟ مرد دوم پاسخ می دهد: "من شیطان هستم." مرد اول با شنیدن این جواب جا می خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: "من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم. وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را ببخشد. بنابراین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.


نوشته شده در تاريخ جمعه 11 شهريور 1390برچسب:, توسط |

روزی بزرگان ایرانی ومریدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که برای ایران زمین دعای خیر کند وایشان بعد از ایستادن در کنار اتش مقدس اینگونه دعا کردن: خداوندا اهورا مزدا ای بزرگ آفریننده آفریننده این سرزمین بزرگ،سرزمینم ومردمم راازدروغ و دروغگویی به دور بدار بعد از اتمام دعا عده ای در فکرفرو رفتند واز شاه ایران پرسیدند که چرا این گونه دعانمودید؟فرمودند:چه باید می گفتم؟ یکی جواب داد :برای خشکسالی دعا مینمودید؟ کوروش بزرگ فرمودند: برای جلو گیری از خوشکسالی ... انبارهای اذوقه وغلات می سازیم دیگری اینگونه سوال نمود: برای جلوگیری از هجوم بیگانگان دعا می کردید ؟ ایشان جواب دادند: قوای نظامی را قوی میسازیم واز مرزها دفاع می کنیم گفتند:برای جلوگیری از سیلهای خروشان دعا می کردید ؟ پاسخ دادند: نیرو بسیج میکنیم وسدهایی برای جلوگیری از هجوم سیل می سازیم و همینگونه سوال کردندوبه همین ترتیب جواب شنیدند... تا این که یکی پرسید: شاها منظور شما از این گونه دعا چه بود؟! وکوروش تبسمی نمودند واین گونه جواب دادند : من برای هر سوال شما جوابی قانع کننده آوردم ولی اگر روزی یکی از شما نزد من آید و دروغی گوید که به ضرر سرزمینم باشد من چگونه از آن باخبر گردم واقدام نمایم؟ پس بیاییم از کسانی شویم که به راست گویی روی آورند ودروغ را از سرزمینمان دور سازیم...که هر عمل زشتی صورت گیرد باعث اولین آن دروغ است

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 شهريور 1390برچسب:, توسط |

روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسیدند: " فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدراست؟" استاد اندکی تامل کرد و گفت: "فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!" آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولی گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد. با یک جا نشینی و زانوی غم در آغوش گرفتن هیچ مشکلی حل نمی شود. " دومی کمی فکر کرد و گفت:" اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بارمعنایی عمیق تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آنچه تو می گویی هزاران سال است که بر زبان همه جاری است و همه آن را می دانند. استاد منظور دیگری داشت." اآندو تصمیم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معنای جمله اش را بپرسند. استاد با دیدن مجدد دو جوان لبخندی زد و گفت: " وقتی یک انسان دچار مشکل می شود. باید ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتی است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستی زانو می زند و از او مدد می جوید. بعد از این نقطه صفر است که فرد می تواند برپا خیزد و با اعتماد به همراهی کائنات دست به عمل زند. بدون این اعتماد و توکل برای هیچ مشکلی راه حل پیدا نخواهد شد. باز هم می گویم فاصله بین مشکلی که یک انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بین زانوی او و زمینی است که برآن ایستاده است!

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 شهريور 1390برچسب:, توسط |

خداوند به حضرت موسی (ع) امر می کند تا به دیدار و شاگردی معصومی رود که، علم لدنی ویژه ای دارد. حضرت، به همراه فردی، طی طریق کرده، مصمم است تا ایشان را بیابد، اگر چه عمری را در این راه، صرف کند. وعدگاه، جایی است که ماهی بریان شده همراه آنان زنده شود و راه دریا را پیش گیرد ؛ این اتفاق، رخ می دهد؛ ولی جوان همراه موسی (ع) از فرط خستگی فراموش می کند تا خبر دهد؛ بعد از طی مسافتی و گرسنه شدن، جریان را متوجه می شوند و به همانجا برمی گردند. هنگامی که موسی، خضر را ملاقات می کند، پرنده ای در برابر آنان قطره ای از آب دریا را با منقارش برمی دارد و بر زمین می ریزد. خضر (ع) به موسی (ع) می گوید: آیا رمز این کار را دانستی؟ او به ما می آموزد که علم ما در برابر علم خداوند، همانند قطره ای در برابر دریای بی کران است. حضرت موسی (ع) تقاضای شاگردی حضرت خضر (ع) را دارد؛ موسی به خضر می گوید: آیا اجازه می دهی در پی تو بیایم تا از آنچه برای رشد و کمال به تو آموخته اند، به من بیاموزی؟ اما خضر (ع) نمی پذیرد! و در پاسخ موسی (ع) می گوید: تو هرگز نمی توانی بر همراهی من صبر کنی. و چگونه بر چیزی که آگاهی کامل به اسرار آن نداری صبر می کنی؟ اما موسی (ع) اصرار می کند، تا اینکه خضر می پذیرد ؛ به این شرط که در مقابل کارهای عجیب او سکوت کند؛ تا در فرصت مناسب، معلم الهی خود به تبیین آن، بپردازد. حضرت موسی و خضر به راه می افتند و سوار کشتی می شوند. خضر (ع) کشتی را که در پهنه دریاست، سوراخ می کند؛ موسی (ع) شرط خود را فراموش کرده، اعتراض می کند؛ آیا کشتی را سوراخ کردی تا سرنشینان آن را غرق کنی؟ راستی که کار ناروایی انجام دادی! اما خضر (ع) به موسی تذکر می دهد؛ آیا نگفتم که نمی توانی همراه من شکیبایی کنی؟ موسی (ع) با تذکر خضر متنبه شده و سکوت اختیار می کند و به خضر می گوید: مرا به خاطر ترک قرار مواخذه مکن و از این کارم بر من سخت مگیر. موسی (ع) و خضر (ع) به راه خود ادامه می دهند تا اینکه با کودکی نابالغ روبه رو می شوند. خضر (ع) ، آن کودک نابالغ را به قتل می رساند! موسی (ع) شدیداّ اعتراض می کند؛ آیا بی گناهی را بدون آنکه کسی را کشته باشد، کشتی؟ به راستی کار زشت و منکری انجام دادی! این بار خضر (ع) با تذکر سختی موسی (ع) را شرمنده می کند؛ آیا نگفتمت که نمی توانی همپای من صبر کنی؟ موسی (ع) این بار خود شرط می کند در صورت تکرار، معلم الهی مصاحبت با موسی (ع) را رها کند ؛ از این پس اگر چیزی از تو پرسیدم، مصاحبت مرا مپذیر که از سوی من معذور خواهی بود. موسی (ع) و خضر (ع) به راه خود ادامه می دهند تا به یک آبادی می رسند، در حال گرسنگی و بی پولی، از مردمان آن آبادی درخواست طعام می نمایند، ولی آنان از خست و طمع از پذیرایی ابا می کنند و از مهمان کردن آن دو، سرباز می زنند. در این میان، حضرت موسی (ع) و خضر (ع) با دیوار در حال سقوط روبرو می شوند که در حال فرو ریختن بود. پس حضرت خضر (ع) با آن حال خستگی و گرسنگی مفرط، دیوار را به پا می سازد! حضرت موسی (ع) با تعجب و با ملایمت توام با بی حوصلگی حاصل از خستگی و گرسنگی، اعتراض می کند؛ لااقل خوب بود بر این عمل، مزدی دریافت می کردی تا با آن رفع گرسنگی می کردیم. بلافاصله حضرت خضر (ع) تخلف از شرط را به موسی (ع) تذکر می دهد و اعلام جدایی می کند؛ این هنگام جدایی میان من و توست، پس تو را از راز آنچه نتوانستی بر آن صبر کنی آگاه می سازم. خضر (ع) قبل از جدا شدن ، فلسفه کارهایش را با منطق الهی، توضیح می دهد و به موسی (ع) می گوید که همه این کارها به امر خدا صورت گرفته است و هیچ کدام به رای شخصی، نبوده است: در حادثه اول، کشتی متعلق به مردمانی فقیر بود، ماموران حکومتی به مصادره کشتیهای سالم می پرداختند، با معیوب کردن، کشتی از تصرف مصون ماند. در حادثه دوم، پسر بچه، از آن پدر و مادر مومنی بود، لیکن در شرارت، این پسر بچه چنان بود که از او، خوف منحرف کردن آن دو، می رفت ؛ پس به حیاتش خاتمه داده شد؛ و به جای او، فرزندی صالح، به آن دو عطا شد. در حادثه سوم، دیوار متعلق به دو یتیم بود که زیر آن، گنجی برایشان قرار داشت و پدرشان فرد صالحی بود ؛ از این رو، دیوار ترمیم شد، تا گنج حفظ شود، تا اینکه دو کودک به سن بلوغ برسند و آن گاه گنج خویش را که رحمتی از سوی پروردگارت بود، استخراج کنند.

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 شهريور 1390برچسب:, توسط |

معلم يك مدرسه به بچه هاي كلاس گفت كه ميخواهد با آنها بازي كند. او به آنها گفت كه فردا هر كدام يك كيسه پلاستيكي بردارند و درون آن به تعداد آدمهايي كه از آنها بدشان ميآيد، سيب زميني بريزند و با خود به كودكستان بياورند. فردا بچه ها با كيسه هاي پلاستيكي به مدرسه آمدند. در كيسه‌ي بعضي ها ۲ بعضي ها ۳، و بعضي ها ۵ سيب زميني بود. معلم به بچه ها گفت : تا يك هفته هر كجا كه مي روند كيسه پلاستيكي را با خود ببرند. روزها به همين ترتيب گذشت و كم كم بچه ها شروع كردند به شكايت از بوي سيب زميني هاي گنديده. به علاوه، آن هايي كه سيب زميني بيشتري داشتند از حمل آن بار سنگين خسته شده بودند. پس از گذشت يك هفته بازي بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. معلم از بچه ها پرسيد : از اينكه يك هفته سيب زميني ها را با خود حمل مي كرديد چه احساسي داشتيد؟ بچه ها از اينكه مجبور بودند، سيب زميني هاي بد بو و سنگين را همه جا با خود حمل كنند شكايت داشتند. آنگاه معلم منظور اصلي خود را از اين بازي، اين چنين توضيح داد: اين درست شبيه وضعيتي است كه شما كينه آدم هايي كه دوستشان نداريد را در دل خود نگه مي داريد و همه جا با خود مي بريد. بوي بد كينه و نفرت قلب شما را فاسد مي‌كند و شما آنرا همه جا همراه خود حمل مي‌كنيد. حالا كه شما بوي بد سيب زميني‌ها را فقط براي يك هفته نتوانستيد تحمل كنيد پس چطور مي خواهيد بوي بد نفرت را براي تمام عمر در دل خود تحمل كنيد؟

نوشته شده در تاريخ جمعه 11 شهريور 1390برچسب:, توسط |

در افسانه اي هندي آمده است كه مردي هر روز دو كوزه بزرگ آب به دو انتهاي چوبي مي بست، چوب را روي شانه اش مي گذاشت و براي خانه اش آب مي برد. يكي از كوزه ها كهنه تر بود و ترك هاي كوچكي داشت. هر بار كه مرد مسير خانه اش را مي پيمود نصف آب كوزه مي ريخت. مرد دو سال تمام همين كار را مي كرد. كوزه سالم و نو مغرور بود كه وظيفه اي را كه به خاطر انجام آن خلق شده به طور كامل انجام مي دهد. اما كوزه كهنه و ترك خورده شرمنده بود كه فقط مي تواند نصف وظيفه اش را انجام دهد. هر چند مي دانست آن ترك ها حاصل سال ها كار است. كوزه پير آنقدر شرمنده بود كه يك روز وقتي مرد آماده مي شد تا از چاه آب بكشد تصميم گرفت با او حرف بزند: "از تو معذرت مي خواهم. تمام مدتي كه از من استفاده كرده اي فقط از نصف حجم من سود برده اي و فقط نصف تشنگي كساني را كه در خانه ات منتظرند فرو نشانده اي" مرد خنديد و گفت: "وقتي برمي گرديم با دقت به مسير نگاه كن" موقع برگشت كوزه متوجه شد كه در يك سمت جاده در سمت خودش، گل ها و گياهان زيبايي روييده اند. مرد گفت: "مي بيني كه طبيعت در سمت تو چقدر زيباتر است؟ من هميشه مي دانستم كه تو ترك داري و تصميم گرفتم از اين موضوع استفاده كنم. اين طرف جاده بذر سبزيجات و گل پخش كردم و تو هم هميشه و هر روز به آنها آب مي دادي. به خانه ام گل برده ام و به بچه هايم كلم و كاهو داده ام. اگر تو ترك نداشتي چطور مي توانستي اين كار را انجام دهي ؟!"


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.