مرا ، آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایت
مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هایت
مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزم
مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت
مرا نوری بدان و یاری ام کن تا در آویزم
به شوق جذبه وارت تا فرو ریزم به
دریایت
کمک کن یک شبح باشم مه آلود و گم اندرگم
کنار سایه ی قندیل ها در
غار رؤیایت
خیالی ، وعده ای ،وهمی ، امیدی ،مژده ای ،یادی
به هر نامه که
خوش داری تو ، بارم ده به دنیایت
اگر باید زنی همچون زنان قصه ها باشی
نه
عذرا را دوست دارم نه شیرین و نه لیلایت
که من با پاکبازی های ویس و شور رودابه
خوشت می دارم و دیوانگی های زلیخایت
اگر در من هنوز آلایشی از مار می بینی
کمک کن تا از این پیروزتر باشم در اغوایت
کمک کن مثل ابلیسی که آتشوار می
تازد
شبیخون آورم یک روز یا یک شب به پروایت
کمک کن تا به دستی سیب و دستی
خوشه ی گندم
رسیدن را و چیدن را بیاموزم به حوایت
مرا آن نیمه ی دیگر بدان
آن روح سرگردان
که کامل می شود با نیمه ی خود ، روح تنهایت
ادامه دارد....
انارباش که شهدت زکنج لب بمکم
به زخم دل نگاه کن دگرنزن نمکم
دمی بیا بنشین با من غریب احوال
به بوسه ای کمکم کن ویا بکن کلکم
دلم شکسته وهرتکه اش مقابل توست
نگاه کن نگاه کن دل ترک ترکم
من ازتمام وجودم شبی گذر کردم
برای دیدن چشمت که راهی درکم
تمام عمرچو کرمی که پیله میبافد
به سر هوای تو بودو شبی که شاپرکم
غمت چو شمع عزا قطره قطره آبم کرد
بخوان تو سوزدل اینک زصوت نی لبکم
اگر روزی برسد تاریکی تو چراغم هستی ؟ اگر روزی برسد تنهائی تو کنارم هستی ؟ اگر روزی برسد بیتابی تکیه گاهم هستی ؟ اگر روزی برسد لحظه غم غمگسارم هستی ؟ اگر زخمی برسد بر دل من تو طبیبم هستی ؟ اگر از من نرسد نجوائی تو به یادم هستی ؟ اگر روزی برسد این ایام و تو غایب باشی در سکوت خواهم مرد اگر آن روز به فریاد دل من نرسی
خاطراتم را ورق خواهم زد
خاطراتی گنگ و ناپیدا را
عشق تو آمد به یاد
این دلم آن کلاس ،
آن تخته و آن میز را
آن زمانی را به یاد می آورم
که ربودی قلب را از سینه ام
بی صدا گفتی ز قلب خسته ات
در دل شب با نگاه تشنه ام
در خیالم یاد آن شب زنده شد
یاد تو با آن نگاه نافذت
در میان ذهن من بیدار شد
آن نگاه و خاطرات کهنه ات
زندگی این واژه تنها و بی کس در میان عاشقان واژه ای شیرین و زیباست زندگی روحی فراری است روحی در بند ، پا به زنجیر زندگی در ساحل عشق نور ماه است در بیابان ، زندگی همچون پرستو در گلستان ، غنچه ای تازه شکقته زندگی زیباست مثل مریم یا که یاس نرگسی است خندان زندگی در بین ما تابش نور دو چشم است چشم یاری مهربان چشمی عاشق ، منتظر بر راه است
بی تو من بلبل بی بال و پرم
بی صدا و خسته و دربه درم
بی تو من شب زده ای بی یارم
طعم سرد نفس مردابم
بی تو من تشنه زبوی عشقم
در پی عطر تن معشوقم
بی تو من دیر نشینی تنهام بدنم خشک و گلی گریانم
بی تو گیجم بی تو من حیرانم
در پی ملتمسی نالانم
بی تو من خسته در این دشت کویر
مویه کن جامه دران خاک به تن می رانم
مرا ببر از این دیار
به شهر خالی از گناه
به کوچه های بی کسی
از آشیانه سیاه
مرا ببر به راه دور
به سرزمین سوت و کور
به دشت تشنه غروب
به خاک پاک بی غرور
مرا به خانه ای ببر که یاس در آن نفس زده
به باغ پرستاره ای که ماه در آن قدم زده
مرا ببر به قصر عشق
جدا شو از غریبگی سکوت را بهانه کن
در این سراب خستگی
در این سکوت دلپذیر هوا
پر از ترانه شد نوای دل نشین یار
صدای بی بهانه شد
نفس بزن نگاه را
در آستانه صبا شمیم عشق را بکش به زیر سایه خدا
مرا ببر مجال نیست برای دل قرار نیست جز این نگاه عاشقت شفای درد ما چیست ؟
زندگي دفتري از خاطرهاست
يك نفر در دل شب
يك نفر در دل خاك
يك نفر همدم خوشبختي هاست
يك نفر همسفر سختي هاست
چشم تا باز كنيم عمرمان مي گذرد
ما همه همسفريم...
جنگل ثمر نداشت ، تبر اختراع شد شیطانخبر نداشت، بشر اختراع شد « هابیل » ها مزاحم « قابیل » میشدند افسانه ی « حقوق بشر » اختراع شد مـردم خیال فخر فروشی نداشتند شیـئی شبـیه سكه ی زر اختراع شد فكر جنایت از سر آدم نمیگذشت تا اینكه تیغ و تیر و سپر اختراع شد با خواهش جماعـت علاف اهل دل چیزی به نام شعر و هنر اختراع شد اینگونه شد كه مخترع از خیر ما گذشت اینگونه شد كه حضرت « شر » اختراع شد دنیا به كام بود و … حقیقت؟! مورخان ! ما را خبر كنید؛ اگر اختراع شد
آسمان بارانی است اشك من هم جاری است شاید این ابر كه می نالد و می گرید از درد من است آخری اخر ابر هم - از دلم با خبر است شاید او می داند كه فرو خوردن اشك قاتل جان من است من به زیر باران از غم و درد خودم می نالم اشك خود را كه نگه می دارم با یه بغض كهنه من رهایش كردم باز زیر باران من به زیر باران اشكها می ریزم همگان در گذرند باز بی هیچ تامل در من سر به سوی آسمان می سایم؛ من نمی دانم... صورتم بارانی است یا آسمان بارانی است