ای آسمان ! باور مكن ،
كاین پیكره محزون منم
من نیستم ! من نیستم...
رفت عمر من ، از دست من
این عمر مست و پست من
یك عمر با بخت بدش
بگریستم ، بگریستم...
لیك عمر پای اندرگلم باری نسپرید از دلم
من چیستم ؟
من كیستم؟
...
ببار ای نم نم باران زمین خشك را
تر كن سرود زندگی سر كن
دلم تنگه...
دلم تنگه. . .
بخواب ، ای دختر نازم
بروی سینه ی بازم
كه همچون سینه ی سازم
همه ش سنگه...
همه ش سنگه. . .
نشسته برف بر مویم
شكسته صفحه ی رویم
خدایا !!!
با چه كس گویم كه سر تا پای دنیا
همه ش ننگه ...
همه ش رنگه...
بپیچ ای تازیانه ! خرد كن ، بشكن ستون استخوانم را
به تاریكی تبه كن ، سایه ی ظلمت
بسوزان میله های آتش بیداد این دوران پر محنت
فروغ شب فروز دیدگانم را
لگدمال ستم كن ، خوار كن ،
نابود كن در تیره چال مرگ دهشتزا امید ناله سوز نغمه خوانم را
به تیر آشیاسوز اجانب تار كن ، پاشیده كن از هم
پریشان كن ، بسوزان ، در به در كن آشیانم را
بخون آغشته كن ، سرگشته كن
در بیكران این شب تاریك وحشتزا
ستمكش روح آسیمه ، سر افسرده جانم را
به دریای فلاكت غرق كن ، آوازه كن ، دیوانه ی وحشی
ز ساحل دور و سرگردان و تنها
كشتی امواج كوب آرزوی بیكرانم را با وجود این همه زجرو شقاوتهای بنیان كن
كه می سوزاند اینسان استخوان های من و هم میهنانم را
طنین افكن سرود فتح بیچون و چرای كاررا سر می دهم
پیگیر و بی پروا ! و در فردای انسای بر اوج قدرت انسان زحمتكش به دست پینه بسته ،
میفزارم پرچم پرافتخار آرمانم را
رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي بجز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد بي اميد
در وادي گناه و جنونم كشانده بود
رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشك هاي ديده ز لب شستشو دهم
رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود
رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشي و ظلمت، چو نور صبح
بيرون فتاده بود به يكباره راز ما
رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم
در لابلاي دامن شبرنگ زندگي
رفتم، كه در سياهي يك گور بي نشان
فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي
من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از خنده هاي وحشي توفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گريختم
اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز
ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير
مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم
مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير
روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش
در دامن سكوت به تلخي گريستم
نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها
ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم
مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
بخدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم، تا كه در آن نقطه دو
ر شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه عشق
زينهمه خواهش بيجا و تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم
ز تو، اي جلوه اميد محال
مي برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند ياد وصال
ناله مي لرزد، مي رقصد اشك
آه، بگذار كه بگريزم من
از تو، اي چشمه جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه شادي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم، صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم، خنده بلب، خونين دل
مي روم، از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل
کریما !
این سوز ما امروز درد آمیز است! نه طاقت به سر بردن و نه جای گریز است! سروقت ، عارف ، تیغی تیز است. نه جای آرام و نه روی پرهیز است!
لطیفا!
این منزل ما چرا چنین دور است؟!! همراهان برگشتند، که این کار غرور است. گر منزل ما سرور است این انتظار ،سور است، وگر جز منتظر، مصیبت زده است،معذور است.
گفت با من نکته دانی اهل دل ؛ کی خدا گنجد درون آب و گل خانه ی حق چارچوبی تنگ نیست ؛
حج همین گردش به دور سنگ نیست حج حجامت می کند ارواح را ؛
پاک میسازد ز دل اشباح را حج تو آن گه قبول حق شود ؛
که دلت در نور مستغرق شود طوف سنگ کعبه حج اصغر است ؛ حج اصغر شاخ بی برگ و پر است حج اکبر کن به خون احرام کن ؛
سینه را بر تیغ ها اطعام کن کربلا بیت الحرامی دیگر است ؛ حاجیانش را مقامی دیگر است نیتش ترک سرو پا گفتن است در پی اش تکبیر در خون خفتن است از حرم تا قتلگه سعی صفاست ؛
رد پای اهل بیت مصطفاست عید اضحی ذبح اکبر را ببین ؛ کعبه ی در خون شناور را ببین ای جوانان بنی هاشم ، چرا ؛
بر نمیدارید تابوت مرا تاک تا کی سرکند در آفتاب ؛
تا ز شاخ وبرگ او جوشد شراب ای خماران را شرابی سوخته ؛ ما عطشناکیم و آبی سوخته بی تو در چاهیم و آهی آتشین ؛ دولی از دور طنابی سوخته دوش دیدم خیمه هایی را به خواب ؛ شعله گون در پیچ و تابی سوخته از حرارت سوختم آبی کجاست ؟
چشم حسرت ماند و خوابی سوخته خشک سالی می تپد از شش جهت ؛
آسمان دارد سحابی سوخته ذوالجناح آمد ولیکن بی سوار ؛ خسته با زین ورکابی سوخته کاروان بر باد گویی می رود ؛ غرق ماتم در نقابی سوخته می رود تا شام در بهت غروب ؛
بر سر نی آفتابی سوخته و ...
ای خدای گنجشک های مهربان !به حق بالهای کبوترانی که هیچ گاه اسیر قفس نبودهاند.
چشمهای مرا پراز انجیر و آسمانی کن و نفسهایم را به نفسهای پروانه ها پیوند بزن ! ای خدای نان وانگور! سفره مرا از خورشید و دریا بی نصیب مگذار وباغچه ام را از همنشینی با دختر بهار محروم مخواه! ای خدای دلهای عاشق!دامن مرا از عطر تقوا خوشبو کن و خیابان خاکی عشق مرا به معبدهای معصومین برسان.
ای خدای گلهای گمنام ! مگذار درشکه امیدم در برفهای انبوه از حرکت باز مانده و قطار نیایشم با تاخیر به ایستگاه تو برسد.
با تو می توانم صندلی ام را به یکی از سیاره ها تکیه بدهم .مریخ یا مشتری چه فرقی می کند مهم این است که از ابرها بالاترم. با تو شب ، یک نقطه ریز تاریک در دختر هستی است ومن هر چقدر که تنها باشم ازآن وحشتی ندارم. من آواز خواندن را از رودخانه ها یاد گرفته ام و عشق ورزیدن را از آدم ،اولین کسی که عاشق توشد. ای خدای افسانه های شیرین! شاخه های درخت روحم را مانند روزهای کودکی سرشار از سیبهای سرخ صداقت کن و صدایم را گرفتار مرداب مکن.
رویا های من همه در دور دست گم شده اند و تودرزندگی من ،کمی آن طرف تر از بارانی که روی آینه ام می ریزد.نشسته ای و مهربانانه به فرشته ها می گویی جاده ای را که به سوی تو می آید به من نشان بدهند.
خدایا وقتی با تو حرف میزنم دلم میخواهد خورشید در آسمان چهارم به خواب برود.
عطر خوش تو که در اتاقم می پیچد ، پرده ها به رقص در می آیند ، سقف اتاقم پر از ستاره می شود و ماه آنقدر پایین می آید که می توانم لمسش کنم .
خدایا فقط تو می توانی بی آنکه در را باز کنی وارد قلبم شوی و نام مقدس عشق را روی تک تک سلولهایم بنویسی .
فقط تو می توانی بی آنکه دست در گردن کلمه ها بیندازی رگهایم را پر از شعر کنی ...
خدایا فرشته ها با چه زبانی با تو حرف می زنند ؟
وقتی نسیم به نزدیکی تو میرسد چه احساسی دارد؟
اولین جمله ای که آدم به تو گفت چه بود؟
آخرین گناه آدم چه خواهد بود؟؟
1. گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم .
2. تلاش کنیم کمتر گله کنیم.
3. با تلفن کردن و یا فرستادن یک پیام و ... به یک دوست او را غافلگیر کنیم.
4. بیشتر دعا کنیم .
5. هر از گاهی نفس عمیق بکشیم . 6
. لذت عطسه کردن را حس کنیم .
7. گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم .
8. احساس خود را درباره ی زیبایی ها به دیگران بگوییم .
9. گاهی کمی پا برهنه راه برویم .
10. رنگها را بشناسیم و از انها لذت ببریم
. 11. گاهی نیمه شبها از خواب بیدار شویم و از خدا به خاطر نعمتهایش تشکر کنیم .
12. اگر توانستیم گاهی کنار رودخانه بنشینیم و در سکوت به صدای آب گوش کنیم .
13. تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه کنیم .
14. احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نکنیم .
15. زیر باران راه برویم .
16. بدون آنکه مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی کنیم .
17. زمزمه کنیم و آواز بخوانیم .
18. هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم .
19. به دنیای شعر و ادبیات نزدیکتر شویم .
20. گاهی از دیدن یک فیلم در کنار همه ی اعضای خانواده لذت ببریم .