باتفنگش نتوانسته شکارم بکند *** رفته با مطرب و اینترنت وسازآمده
است
ناوگانش نتوانسته مهارم بکند *** رفته با لُعبتک؟ چشم نواز آمده است
بمب وموشک نتوانسته بترسانندم *** فیس بوک و توییتر شایعه ساز آمده است
شیمیایی زد ومن باز عقب ننشستم *** با کراک و هروئین تاخت و تاز آمده است
چون لگن شد اثر ناو هواپیمابر *** پخش مه پاره زمه واره به ناز آمده است
بس که از نغمه قرآن و دعا می ترسد *** با رپ و عربده و تپ تپ جاز آمده است
فتنه هایش به بصیرت همه خنثی کردم *** رفته با ساحر و با شعبده بازآمده است
ایسم ها شرقی وغربی همه رسوا گشتند *** فرقه پردازی وعرفان مجازآمده است
من جوانم چوعلی اکبری الگوی من است *** مشق و تدبیرم از او روح نواز آمده است
گر بحقیم، ازانبوه عدوباکی نیست *** مرگ خونین وسعادت به ترازآمده است
من به یک ضربه کنم، چاره ی مکر دشمن *** مبطل منکر و فحشاء نماز آمده است
دشمنی کو به دوصدحیله ز در بیرون شد *** گرکه غفلت کنی از پنجره باز آمده است
جز دو روزی دگر از دولت او باقی نیست *** استقامت کنی آن محرم راز آمده است
بینم آنروز شودبمب ومسلسل خاموش *** بانگ «مَن مهدی ام» ازسوی حجاز آمده است بنگر، چشم جهان رو به حقیقت واشد *** موج اسلام محمد به فراز آمده است
او مظهر عشق بود و من مظهر ننگ
وقتی که فشردمش به آغوش تنگ لرزید دلش ، شکست و نالید که :
آخ ای شیشه چه می کنی تو در بستر سنگ ؟
اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم…
اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم…
اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم… اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. .....…
هنوز كاملا در قبر زندگي جابجا نشده بودم كه يكباره احساس كردم دستي آشنا و مضطرب سنگ قبرم را مي كوبد
لحظه اي بعد روح سرگردانم با ديدگان اشك آلود از لابلاي خاك قبرم به كنارم آمد
بدون هيچ گفتگو دستم را گرفت و از زيذ خاك بيرونم كشيد. نگاهي به سنگ قبرم كرد و گفت:
ببين....اين بشر دروغگو...حتي پس از مرگ تو هم... به حقيقت و آنچه را كه مربوط به توست پشت پا زده.
راست مي گفت. بروي سنگ قبرم نوشته بودند: در سال هزار و سيصد و شصت و هشت متولد و در سال هزار و سيصد و هشتاد و هفت مرد. دروغ بود.
سال شصت و هشت سالي بود كه من مردم و زندگي من پس از سالها مرگ تحميلي در سال هشتاد وهفت شروع شد.
سنگ قبرم را وارونه كردم تا حقيقت را بنويسم.
روحم اين بار با خنده گفت:
فراموش كن اين مسخره بازيها را. به كسي چه مربوط كه تو كي آمدي و كي رفتي...برو بخواب.
راست مي گفت. من هم خنده كنان رفتم و خوابيدم. چه خوابي...چه خواب خوبي.
كاش همه مي فهميدند.
كاش همه مي فهميدند
همره باد از نشیب و فراز کوهساران از سکوت شاخه های سرفراز بیشه زاران از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران از زمین ، از آسمان ، از ابر و مه ، از باد و باران از مزار بیکسی گمگشته در موج مزاران می خراشد
قلب صاحب مرده ای را سوز سازی سازنه ، دردی ، فغانی ، ناله ای ،اشک نیازی مرغ حیران گشته ای در دامن شب می زند پر می زند پر بر در و دیوار ظلمت می زند سر ناله می پیچد به دامان سکوت مرگ گستر این منم !
فرزند مسلول تو ... مادر، باز کن در باز کن در باز کن ...
تا ببینمت یکبار دیگر چرخ گردون از آسمان کوبیده اینسان بر زمینم آسمان قبر هزاران ناله ، کنده بر جبینم تارغم گسترده پرده روی چشم نازنینم خون شده از بسکه مالیدم به دیده آستینم کو به کو پیچیده دنبال تو فریاد حزینم اشک من در وادی آوارگان ،آواره گشته درد جانسوز مرا بیچارگیها چاره گشته سینه ام از دست این تک سرفه ها صد پاره گشته
بر سر شوریده جز مهر تو سودایی ندارم غیر آغوش تو دیگر در جهان جایی ندارم
باز کن ! مادر ،
ببین از باده ی خون مستم آخر خشک شد ، یخ بست ،
بر دامان حلقه دستم آخر آخر ای مادر زمانی من جوانی شاد بودم سر به سر دنیا اگر غم بود ، من فریاد بودم هر چه دل می خواست در انجام آن آزاد بودم صید من بودند مهرویان و من صیاد بودم بهر صد ها دختر شیرین صفت و فرهاد بودم درد سینه آتشم زد ،
اشک تر شد پیکر من لاله گون شد سر به سر ، از خون سینه بستر من خاک گور زندگی شد
، در به در خکستر من پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلویم وه !
چه دانی سل چها کرده است با من ؟
من چه گویم هم نفس با مرگم و دنیا مرا از یاد برده ناله ای هستم کنون در چنگ یک فریاد مرده این زمان دیگر برای هر کسی مردی عجیبم از آستان دوستان مطرود و در هر جا غریبم غیر طعن و لعن مردم نیست ای مادرنصیبم زیورم ، پشت خمیده ، گونه های گود ، زیبم ناله ی محزون حبیبم ، لخته های خون طبیبم کشته شد ، تاریک شد ، نابود شد ، روز جوانم ناله شد ،افسوس شد ، فریاد ماتم سوز جانم داستانها دارد از بیداد سل سوز نهانم خواهی از جویا شوی از این دل غمدیده ی من بین چه سان خون می چکد از دامنش بر دیده ی من وه ! زبانم لال ، این خون دل افسرده حالم گر که شر توست ،
مادر ... بی گناهم ، کن حلالم آسمان ! ای آسمان ... مشکن چنین بال و پرم را بال و پر دیگر چرا ؟
ویران که کردی پیکرم را بسکه بر سنگ مزار عمر کوبیدی سرم را باری امشب فرصتی ده تا ببینم مادرم را سر به بالینش نهم ، گویم کلام آخرم را گویمش مادر!
چه سنگین بود این باری که بردم خون چرا قی می کنم ، مادر ؟ مگر خون که خوردم سرفه ها ، تک سرفه ها ! قلبم تبه شد ، مرد. مردم بس کنین آخر ، خدارا !
جان من بر لب رسیده آفتاب عمر رفته ... روز رفته ،
شب رسیده زیر آن سنگ سیه گسترده مادر ، رختخوابم سرفه ها محض خدا خاموش ، می خواهم بخوابم عشقها !
ای خاطرات ...ای آرزوهای جوانی ! اشکها ! فریادها ای نغمه های زندگانی سوزها ... افسانه ها ... ای ناله های آسمانی دستتان را میفشارم با دو دست استخوانی آخر ...
امشب رهسپارم سوی خواب جاودانی هر چه کردم یا نکردم ، هر چه بودم در گذشته کرچه پود از تار دل ،تار دل از پودم گسسته عذر می خواهم کنون و با تنی درهم شکسته می خزم با سینه تا دامان یارم را بگیرم
آرزو دارم که زیر پای دلدارم بمیرم تالباس دامادی خود پیچید به دور پیکر من تا نبیند بی کفن ،فرزند خود را ، مادر من...
معلم پای تخته داد می زد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی آخر كلاسی ها لواشك بین خود تقسیم می كردند
وان یكی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنكه بی خود های و هو می كرد و با آن شور بی پایان تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای كز ظلمتی تاریك غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت یك با یك برابر هست...
از میان جمع شاگردان یكی برخاست
همیشه یك نفر باید به پا خیزد...
به آرامی سخن سر داد تساوی اشتباهی فاحش و محض است...
معلم مات بر جا ماند و او پرسید؟
اگر یك فرد انسان واحد یك بود آیا باز یك با یك برابر بود
سكوت مدهوشی بود و سئوالی سخت معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت اگر یك فرد انسان واحد یك بود آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود وانكه قلبی پاك و دستی فاقد زر داشت پایین بود اگر یك فرد انسان واحد یك بود آن كه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود وان سیه چرده كه می نالید پایین بود اگریك فرد انسان واحد یك بود این تساوی زیر و رو می شد حال می پرسم یك اگر با یك برابر بود نان و مال مفت خواران از كجا آماده می گردید یا چه كس دیوار چین ها را بنا می كرد ؟
یك اگر با یك برابر بود پس كه پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟ یا كه زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یك اگر با یك برابر بود پس چه كس آزادگان را در قفس می كرد ؟
معلم ناله آسا گفت بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یك با یك برابر نیست...
خداوندا...
پریشانم چه می خواهی تو ازجانم
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداواندا...
اگر روزی زعرش خود به زیر ایی
لباس فقر بپوشی غرورت رابرای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گوی
خداوندا...
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی لبت برکاسه ی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف تر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکه ای این سو آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی
خداوندا...
اگر روزی بشر گردی زحال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت ، از این بودن از این بدعت
خداوندا...
تو مسئولی
خداوندا...
تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می کشد انکس که انسان است و از احساس سرشار است
شب سیاه ، همانسان كه مرگ هست
قلب امید در بدرومات من شكست
سر گشته و برهنه و بی خانمان ،
چو باد آن شب ،رمید قلب من ،
از سینه و فتاد زار و علیل و كور
بر روی قطعه سنگ سپیدی
كه آن طرف در بیكران دور افتاده بود ،
ساكت و خاموش ، روی كور گوری
كج و عبوس و تك افتاده و نزار
در سایه ی سكوت رزی ،
پیر و سوگوار بی تاب و ناتوان و پریشان
و بی قرار بر سر زدم ، گریستم ،
از دست روزگار گفتم كه ای تو را به خدا ،
سایبان پیر با من بگو ، بگو !
كه خفته در این گور مرگبار ؟
كز درد تلخ مرگ وی ، این قلب اشكبار خود را در این شب
تنها و تار كشت ؟
پیر خمیده پشت ؟
جانم به لب رسید ، بگو قبر كیست این ؟
یك قطره خون چكید ،
به دامانم از درخت چون جرعه ای شراب غم ،
از دیدگان مست فریاد بر كشید :
كه ای مرد تیره بخت بر سنگ سخت گور نوشته است ،
هر چه هست بر سنگ سخت گور از بیكران دور با جوهر سرشك دستی نوشته بود
آرامگاه عشق...
الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم چه می خواهی ؟
چه می جویی ، در این كاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟
چه سان گریم؟
حدیث قلب رنجورم ؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاك و خون خوردن نمی دانی !
چه می دانی ، كه آخر چیست منظورم...
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم ...
كجا می خواستم مردن !؟
حقیقت كرد مجبورم...
چه شبها تا سحر عریان ،
بسوز فقر لرزیدم...
چه ساعتها كه سرگردان ،
به ساز مرگ رقصیدم...
از این دوران آفت زا ،
چه آفتها كه من دیدم ...
سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان هر آن باری كه من از شاخسار زندگی چیدم فتادم
در شب ظلمت ، به قعر خاك ،
پوسیدم ز بسكه با لب مخنت ،زمین فقر بوسیدم
كنون كز خاك فم پر گشته این صد پاره دامانم
چه می پرسی كه چون مردم ؟
چه سان پاشیده شد جانم ؟
چرا بیهوده این افسانه های كهنه بر خوانم ؟
ببین پایان كارم را و بستان دادم از دهرم كه خون دیده ،
آبم كرد و خاك مرده ها ،
نانم همان دهری كه بایستی بسندان كوفت دندانم
به جرم اینكه انسان بودم و می گفتم : انسانم...
ستم خونم بنوشید و بكوبیدم به بد مستی وجودم حرف بیجایی شد اندر مكتب هستی شكست و خرد شد ،
افسانه شد ، روز به صد پستی كنون ...
ای رهگذر !
در قلب این سرمای سر گردان به جای گریه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستی كه تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
نه غمخواری ، نه دلداری ،
نه كسی بودم در این دنیا در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا همه بازیچه ی پول و هوس بودم
در این دنیا پر و پا بسته مرغی در قفس بودم
در این دنیا به شب های سكوت كاروان تیره بختیها سرا پانغمه ی عصیان ، جرس بودم
در این دنیا به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی كه تا بیرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادی....