تو همانی که در درون تاریکم نوری روشن کردی که با آن ببینم ...
تو همانی که در درونم قلبم را قوت بخشیدی ...
تو همانی که در درونم طنین صدایی انداختی که با آن از تو بخواهم ...
هر چیز کوچکی را در زندگیم از تو بخواهم ...
هر ذره ای که از گلویم پایین می رود را ...
هر نفسی که فرو می برم را ...
هر لحظه ای که آسوده چشم بر هم می گذارم را ...
و هر آنی که با یاد توام را ...
محبوبم .. .تو بهتر از هر کس مرا می شناسی و به نامهربانیم و جفا کاریم آگاهی ...
این بار از تو می خواهم یادت را در قلبم پیوسته کنی آنچنان که با یاد تو برخیزم با یاد تو بنشینم با یاد تو لقمه فرو برم با یاد تو نگاه کنم و با یاد تو چشم بر هم بگذارم ...
این را از روشنای درونم که شعله اش را خود برافروختی می گویم
خواندم تو را تا اجابت کنی مرا ..
دیشب خیلی خسته بودم، واسه همین تصمیم گرفتم زودتر بخوابم. تازه چشمم رو هم افتاده بود که یه دفعه از خواب پریدم. از رختخواب بلند شدم و دیدم همسایه پایینی مهمون داشته و حالا هم دارند تشریف می برند. تو مراسم و مهمانی ها به محض اینکه اعلام رفتن کنیم، خداحافظی ها از همون کف زمین که نشستیم شروع میشه و تا چشم کار میکنه، تا جایی که همدیگه رو اندازه یه مورچه می بینیم، ادامه پیدا میکنه: خب احمد آقا ، صغرا خانم! “خیلی زحمت دادیم، با اجازه تون از حضورتون مرخص میشیم.” با گفتن یه همچین جمله ای، تراژدی سریال یانگوم وار خداحافظی شروع می شه. بیشتر از چهل بار توی خونه یارو خداحافظی می کنیم. حالا حساب کنید مثلا ۶ نفر آدم اومدن مهمونی و حالا دارن می رن بیرون. به طور مستمر و بی وقفه همه می گن: «خداحافظ» صاحب خونه بدبخت، پس از کلی پذیرایی و دولا و راست شدن حالا باید به اتفاق اهل و عیال بره دنبال مهمون ها، مستمراً جواب خداحافظیه اونا رو بده: “خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ ، قربون شما ، خداحافظ ، خداحافظ ، ببخشید بد گذشت، خداحافظ ، خداحافظ…” حالا اومدن دم در: ” … خب اصغر آقا ببخشید مزاحم شدیم ، تو رو خدا شما هم یه شب تشریف بیارین. “خداحافظ ، خداحافظ ، چشم، حتماً مزاحم میشیم، سلام برسونین ، خداحافظ ، خداحافظ…” توی این دسته اگر تعداد خانم ها از دو نفر بیشتر باشه که دیگه واویلاست. تازه دم در خونه یادشون می افته دستور پختن قورمه سبزی و رنگ موها و آخرین خریدها و جدیدترین دکوراسیون رو به هم بگن و تو تمام این مدت صدای دلنشین «خداحافظ ، خداحافظ» مرتباً به گوش می رسه. حالا همه سوار ماشین شدن و سرنشینان از چهار طرف ماشین تا کمر بیرون اومدن و دارن دست تکون می دن: “خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ “راننده هم برای عرض ارادت اون موقع شب ۵ تا ۶ بوق به معنی «خداحافظ» برای مستقبلین میزنه. حالا دیگه ماشین رسیده ته کوچه و این بار دیگه فریاد می زنن: “خداحافـــــــــــــظ ، خداحافـــــــــــــــظ ، خداحافـــــــــــــظ…” آخه یکی نیست بگه مگه میخواین برین سینه کش قبرستون که دل نمی کنین از هم!؟ تازه فردا ساعت ۱۱ صبح یکی از خانم هایی که دیشب مهمون بوده زنگ میزنه به صغرا خانم و میگه: “صغرا جون ممنون بخاطر پذیرایی دیشب؛ والله زنگ زدم بگم دیشب این بچه ها حواسم را پرت کردن یادم رفت ازت خداحافظی کنم!!!”
فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یک روز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت. هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید. وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند. هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست. و اما خبر بد این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حوله حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود. هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد،من آویزونش کردم تا خشک بشه.........
حالا من کى مى تونم برم خونه مون ؟!!
لالا لالا گل زیره
بابا دستاش به زنجیره
میگه هرگز نگو دیره
که هر روز، روز تقدیره
لالا لالا گل گندم
چی اومد بر سر مردم
میون آتش افتادیم
شدیم از روی دنیا گم
لالا لالا بد آوردیم
به نام زندگی مردیم
خیانت شکل یاری شد
زیاران پشت پا خوردیم
لالا لالا گل لاله
حریم عشق پاماله
سیاهی رنگ هر سفره
سر هفت سین هر ساله
به نام عشق وآزادی
غم این خلق می خوردند
ولی با دست خود ما را
به قربانگاه می بردند
کجایند آن همه دلسوز
در این هنگامه ی ماتم
که رفتند و رها کردند
من و ما را به حال هم
لالا لالا گل مریم
شکسته حرمت آدم
شدیم آواره ی عالم
چرا تشنه به خون هم
رهایی ریشه ی ما بود
همه اندیشه ی ما بود
ولی در آن روی سکه
تبر بر ریشه ی ما بود
گل و گلدون و گلخونه
شده امروز یه ویرونه
سر فواره ها خونه
ببین مردن چه آسونه
میدانم نمی شود معنا کرد ...
زندگی زیباست اگرچه سخت است...
جاده ای است هموار اگرچه پرپیچ و خم است...
دفتری است کوچک اگرچه پر معناست...
آسمانی است آبی اگرچه گاهی بارانی...
خاطراتش زیباست اگرچه پر معماست...
و در آخر ...
دریایی است طوفانی که ساحلش آرام و قرار ندارد....