جزخودم کی ازدلم خبرداره؟
چشام وببین رنگ ِشب داره
دستام مثل بید تودست باد ِ
تک تک ثانیه ها مثل یه سال
ِ همه میگن چرا حالت خرابه؟
آخه هرجا میرم با منی ‚سایه به سایه
همه میگن رفته لیاقت نداره؟
ولی دلم جزاون کسی ونداره
به هر در میزنم بازم توبرگردی
بیای اینجا دوباره ‚ دنبالم بگردی
بازم دیوار دیوارهمه جا دیوار
کجایی؟ برگرد طَبیب ِ دل ِ بیمار
تمام گوشه گوشه ی این خونه ردپات
ِ یادگاری ِ چشات هنوزم توی ِ قاب
ِ دیگه بعد تو ‚تو نه شما بی کس و کارم
نفس ِمن تویی بادنیا کاری ندارم
کاری با دنیا ندارم چون تونیستی
هرچند که بعد من توتنها نیستی...
یه تابوت ویه کفن وجنازه ی بی جون
بعد مرگم هنوزم توی فکر نگاه اون
یه قبرخالی یه سنگ به اسم ِ
اون نوشته بازگشت همه به سوی او
چشاش بازه شاید توبین همه باشی
اشک بریزی یکم پشیمون باشی
حتی شده یه لحظه جای من باشی
زبونم لال دیگه حتی زنده نباشی
توخیالم چقد خودم وکنارت دیدم
که آخرش لباس سفید تنت دیدم
ازاون شب دیگه سیاه پوشیدم
تورو هر لحظه کنار اون دیدیم
برای زندگی بی تو بهونه ای ندیدم
هر لحظه دنیاجهنم بود که من دیدیم
شبای تارم به جای تو اشکم و دیدیم
سربه دیوار زدم تورو پیشم ندیدم...
به سراغ من اگر می آیید،
پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ های هوا ،
پر قاصد ها ییست که خبر می آرند،
از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک .
روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح،
به سر تپهی معراج شقایق رفتم
پشت هیچستان ،
چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می آید.
آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست.
به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد چینی نازک
تنهایی من....
سکوت کوچه های تار جانم، گریه می خواهد
تمام بند بند استخوانم گریه می خواهد
بیا ای ابر باران زا، میان شعرهای من
که بغض آشنای ابر گریه می خواهد
بهاری کن مرا جانا،
که من پابند پاییزیم
آهنگ غزلهای جوانم گریه می خواهد
چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی
که حتی
گریه های بی امانم،
گریه می خواهد...
خیلی وقته دیگه بارون نزده
رنگ عشق به این خیابون نزده
خیلی وقته ابری پر پر نشده
دل آسمون سبک تر نشده
مه سرد رو تن پنجره ها مثله
بغضه توی سینه ی منه
ابر چشمام پر اشکه ای خدا
وقتشه دوباره بارون بزنه
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست
کوه غصه از دلم رفتنی نیست
حرف عشق تو رو من با کی بگم
همه حرفا که آخه گفتنی نیست
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بد جوری دلتنگ شده
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بد جوری دلتنگ شده...
نمی دانم اینها که می گویم مناجات است یا درد دل ... اما می دانم که درد است ... درد است اینکه مناجات هایم با تو دیر می شود ... درد است اینکه به کلبه دلم با تو سر نمی زنم ... به تاریخ مناجات قبلی ام نگاه کردم ... انگار که سالهاست با تو سخن نگفته ام ... دلم تنگ توست . چه کنم از دست این منِ من ... که تا هوای مناجات می کنم ُ وسوسه ای در دلم می اندازد و هوایی ام می کند . چه کنم ... تو به دادم برس . کم کمک به سال می رسد دوری ام از کتابت ... که همنشینش شده بودم ... شاید از سال بگذرد مناجات خواندنم از صحیفه ات ... دلم را غبار گرفته ... فکرم راکد شده ... قلبم خاموش شده ... و نمی توانم حضور کودکی شیرین در زندگی ام را بهانه ای برای همه اینها کنم ... انگار که نفسم بهانه می خواست ... می اندیشیدم که حضورش رنگ تو را برایم پررنگ تر کند ... اما نفسم نمی گذارد ... گرچه کودکم پاک تر از همه پاکی هاست . گه گاه که برایش از تو و کناب و دوستانت می گویم ُ مانند فرشته ها به من گوش می دهد . آنچنان آرام که گویی لالایی آشنایی برایش می خوانم . پس او نیست سبب همه بی مهریم ... هرچه هست می دانم که تنها و تنها چاره اش پیش توست . کمکم کن مهربانم . راهی برایم بگشا . همتی در من بگمار تا بسی بهتر از گذشته با تو خلوت کنم ... بیچارگیم را تنها تو می دانی و تنها تویی که همیشه با من می مانی ... و دردم را تنها تو درمانی ... تو که مهربان ترین مهربانانی ....